خرید بک لینک
به نام خدا

قصه سارا کوچولو:

سارا کوچولو سیب خورد.

فاطمه. دوسال و یک ماهه :)

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۶ساعت 9:2 توسط صاد |

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: جمعه 29 دی 1396 ساعت: 4:17

به نام خدا نشسته ام پای تصحیح برگه ها و ثبت امتیازات و دادن نمره مستمر. هزارتا جدول و ستون که باید پر شود. قضاوت های پشت سر هم که مدام از امکان ناعادلانه بودنشان تنم می لرزد. تصحیح یک دنیا برگه، نظر نوشتن، نمره دادن... پرکردن ستون تکالیف و نظم سر کلاس و پیشرفت درسی و متفرقه حتی... حرص هایم را با خوراکی هایی که مدام کنار دستم می گذارم قورت می دهم. آخر مگر من چقدر این بچه ها را دیده ام که بتوانم این همه ستون درباره شان پر کنم؟ برای درسی که فقط هفته ای چهل و پنج دقیقه زمان دارد هر ماه یک نمره کتبی دقیقا یعنی چه؟ ساعت سه نصفه شب شده و تمام نشده. تازه فهمیده ام نصف ستون ها را هم اشتباهی فهمیده ام و پر کردم. توی ذهنم با معاون دعوا می کنم، غر می زنم... بلند می شوم یک لیوان شربت آلبالو برای خودم درست می کنم، دو قورت نخورده، نصفش را برمی گردانم داخل یخچال. بعد همان طور که چراغ ها را خاموش میکنم به حقوق خنده دارم فکر میکنم و با خودم زمزمه می کنم این کاری که من دارم می کنم دیوانگی است. دیوانگی است... زیر لحاف که می خزم فکر می کنم اسم بهترش عشق است. + نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی ۱۳۹۶ساعت 2:57 توسط صاد |

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: سه شنبه 19 دی 1396 ساعت: 10:43

به نام خدا خسته و خواب آلود فاطمه تقریبا خواب را بغل کردم که برگردیم خانه. دقیقه آخر جاری جان توی ظرفی که دستش داشتم یک تکه کیک خانگی زنجبیلی گذاشت و داد دستم. تمام راه با فاطمه حرف زدم که خوابش نبرد، چند خرید کوچک کردم و وقتی بالاخره رسیدیم و روی تخت بیهوش شد فکر کردم خودم هم بروم کنارش بخوابم. بس که خسته بودم. در همان لحظات مقاومت ذهنی برای نخوابیدن و به کارهای عقب افتاده رسیدن بودم که یادم از آن کیک زنجبیلی خوش عطر داخل مشما افتاد و از آن طرف توی کابینت دنبال چای سبز کیسه ای گشت و به خودم که آمدم آب جوش آمده بود و با یک لیوان چای خوش عطر و یک برش کیک تازه داشتم می نشستم پشت میز که به کارهایم برسم. حوصله وبلاگ نوشتن هم پیدا کرده بودم حتی! عطر کیک خانگی معجزه می کند. + نوشته شده در دوشنبه چهارم دی ۱۳۹۶ساعت 16:44 توسط صاد |

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: يکشنبه 17 دی 1396 ساعت: 19:30

به نام خدا اولین نرگس امسال را امروز خریدم. از حاج خانم گل فروش روبه روی مترو شهدا. حاج خانم گل فروش دیده بودید تا حالا؟ من دیدم. چادری با روسری گل ریز که محکم جلویش گیره زده، عینک تیپیکال و همه مهربانی و مادرانگی حاج خانم ها. همیشه چند سطل بزرگ پرگل جلوش گذاشته و مریم و رز دوتومانی و دسته های داوودی و میخک می فروشد. لهجه دارد و همیشه هست. همیشه هم سرش شلوغ است خدا را شکر. گل هایش ارزان و کوچکند. می شود سر راه خانه خودت را مهمان کنی به یک دسته داوودی یا دو شاخه مریم. بعد بگذاری عطرش حال و هوای روزت را عوض کند. از مترو که پیاده شدم خسته و کلافه و پراسترس بودم. ساعت های پیش رویم اصلا غیرقابل پیش بینی نبود. امتداد همین خستگی و کلافگی با بچه ای که تازگی ها بدجور بهانه گیر شده و یک شام حاضری یا خریدنی و چرخیدن توی موبایل تا آخر شب. از جلو حاج خانم که گذشتم طبق معمول نتوانستم مقاومت کنم. نرگس هایش حسابی تازه بودند. یک دسته کوچک نرگس خریدم و گرفتم جلوی بینی ام. شامه ام پر از عطر روزهای خوب شد. بعد تا خانه پیاده آمدم و برای آقای همسر هدیه خریدم و وقتی با یک خانه به شدت به هم ریخته و همسر کلافه روبه رو شدم خم به ابرو نیاوردم. با همان سردرد چای بابونه گذاشتم و خانه را جمع کردم تا آقای همسر شیرینی بخرد و بیاورد. بعد باحوصله بچه را نگه داشتم تا آقای همسر توی اتاق به کارهایش برسد و همزمان شام

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: يکشنبه 17 دی 1396 ساعت: 19:30

صفحه بندی